در این غربت من و دل پا به پا کردیم و ماندیم
خیال شهر باران را ز دلهامان جدا کردیم و ماندیم
نه خاکی از کهن منزل به کوله بار ما ماند
نه در اینجا غریبی آشنا کردیم و ماندیم
در آن مسکن سکوتی سرد در دل های ما بود
نگو آتش که محشر ما به پا کردیم و ماندیم
در آن خانه همه دفتر ، همه دستار ما ماند
و حافظ را به بودلر جا به جا کردیم و ماندیم
صدایم دلنشین بود آن زمان کز یار می گفتم
صدا خش دارد اکنون چون جفا کردیم و ماندیم
چو ایرانی دراینجا هر چه بد با هموطن کرد
همه خنجر که شد از آشنا خوردیم و ماندیم(!)
در اینجا آشنایان هم غریبی کرده ، ماندند
و ما هم هکذا! کردیم و ماندیم! ...
۳۱/۱۰/۲۰۰۹








