آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1389 ساعت 21:03

دوباره خبری که جان و دل هر انسان آزاده را می آزارد: "پنج جوان ایرانی سحرگاه امروز در زندان اوین به دار آویخته شدند"...

 فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان به دار آویخته شده اند در صورتی که از ابتدایی ترین حقوق خود در دوران پس از دستگیری محروم بوده و قتل آنها بر کارنامه سیستم قضایی جمهوری اسلامی برگ ننگین دیگری افزود. سیستمی که حتی قوانینی را که خود رژیم وضع نموده زیر پا می گذارد.

ما اصولاْ با نفس اعدام مخالفیم و احکامی چونان سنگسار ، به دار آویختن ، قطع دست و پا ، شلاق زدن و بسیاری از این دست را شایسته کرامت انسان ندانسته ، خواهان از بین رفتن این احکام در سراسر گیتی هستیم لیکن گیریم طبق قوانین جمهوری اسلامی حکم اعدام در خصوص جرایمی جاری می گردد، آیا حکمی که برای آنان صادر گشت ، طبق همین قانون بدوی منصفانه بود؟ 

اعتراف تحت شکنجه های سخت ، عدم دسترسی آزاد وکلا به پرونده ها ، دادگاهی غیرعلنی بدون هیأت منصفه و عدل و انصاف ...  همه و همه حکایت از ظلمی دارد که بر مردم ما می رود. این مصیبت را به تمام هموطنان مان خصوصاً دلاوران کرد تسلیت می گویم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388 ساعت 01:09
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 9 آبان ماه سال 1388 ساعت 23:32

در این غربت من و دل پا به پا کردیم و ماندیم

خیال شهر باران را ز دلهامان جدا کردیم و ماندیم

نه خاکی از کهن منزل به کوله بار ما ماند

نه در اینجا غریبی آشنا کردیم و ماندیم

در آن مسکن سکوتی سرد در دل های ما بود

نگو آتش که محشر ما به پا کردیم و ماندیم

در آن خانه همه دفتر ، همه دستار ما ماند

و حافظ را به بودلر جا به جا کردیم و ماندیم

صدایم دلنشین بود آن زمان کز یار می گفتم

صدا خش دارد اکنون چون جفا کردیم و ماندیم

چو ایرانی دراینجا هر چه بد با هموطن کرد

همه خنجر که شد از آشنا خوردیم و ماندیم(!)

در اینجا آشنایان هم غریبی کرده ، ماندند

و  ما  هم  هکذا!  کردیم  و  ماندیم! ...

۳۱/۱۰/۲۰۰۹

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 27 مرداد ماه سال 1388 ساعت 00:37
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 24 مرداد ماه سال 1388 ساعت 00:50

مرهم گذاشت بر زخم
بر زخم کهنه ی دل
آن مهربان مسافر

یک روز در نگاهم
خورشید مهربانی
ـ گرمایش از دل او ـ
قلبم ز غصه بزدود

* * *
این قلب تشنه من
در دشت داغ دنیا
یک جرعه آب می خواست
نوشین شراب چشمت
                       نوشیدنی تر از می
روحم به جرعه ای ساخت
مست از می نگاهت
این مست مست مدهوش
یک جای خواب می خواست
* * *
آن روز کس نبوده ست
در خلوت حضورم
شرمنده بودم از خویش
از اینهمه قصورم

این خلوت دلاویز
عمری رفیق من بود
دیوار سرد خانه
یار شفیق من بود

گل بوسه لبانت
خلوت گزیده را کشت
غم ها به آخر آمد
محنت کشیده را کشت

گل بوسه لبانت
سردی بسترم سوخت
لب های داغ داغت
لب های سرد من دوخت

اسم شب تو را من
با باد صبح گفتم...

این کولی سخن چین
راز مرا پراکند
این باد مست کولی
با رقص و پایکوبی
با های و هو صدایش
نام مرا پراکند
نام مرا به مه گفت
آن ماه شب تو بودی
در شام تار تارم
رخ را بمن نمودی

در چهره تو دیدم
خالی باورم را
در قلب پاک پاکت
حس بکارتم را

یاد تو و دل من
یاد من و دل تو
یاران با وفایند
در دشت سینه هامان
گلهای با صفایند
***
یک روز هم من و تو
ما عاشقان میهن
با عاشقان دیگر
بر آسمان هفتم
قصری بنا بسازیم
دیوارها ز مرمر
بارویشان زر سرخ
کاخ طلا بسازیم
* * *
آنروز ما چو شاه دنیای آشنایی
قصر صدف بسازیم
بر عرش کبریایی
 

آدینه یازدهم امرداد ۱۳۸۱

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388 ساعت 00:18

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388 ساعت 00:57

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم

 به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

عبدالجبار کاکایی

منبع : وبلاگ سالهای تاکنون ( اشعار و ترانه های عبدالجبار کاکایی)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4    >>