سه شنبه 8 مرداد ماه سال 1387 ساعت 02:14

هر چه می کشم
از دست تو این دل چموش می کشم
من خود بدون تو
بار غم یک جهان به دوش می کشم

می بندم این دو دیده پر آب خسته را
من قصه های تو خموش شکسته را
همراه غصه های نان و بندگی
با هم سوار بر یک تن رنجیده نزار
به سوی مسلخ دکانِ 
                          تاجر عشق فروش 
                                                می کشم

من خود آتشم
گرچه غبار زندگی
خاکستری شد و بر روی شعله های من
فرشی نشاند ز فراموشی و شکست
لیکن اگر شود
حتی دو روز قبل مرگ
سوزان و سرزنده و بُراق
سر بر کشم از لای خاکستران نیمه داغ
آتش زنم به هستی آن تاجران عشق

زان پس قلم به دست
بر کاغذی سپید
با سطر سطر شعر خویش
تصویری از فرد فرد شما
دلدادگان سیه پوش می کشم


آه ای دل چموش
خردت نمود بار عشق؟
دیگر مگو ، مگو ...
چون با سرشک خویش
آن تکه های خرد تو را من
                              بند می زنم
با چشم دریایی اشکبار خویش
بر چشمان وحشی تو لبخند می زنم.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 03:32
احمد باطبی عزیز

آن روزها روزهای خاصی بود. روزهایی که نه اینترنت چنین ضریب نفوذی داشت و نه رسانه های دیداری و شنیداری چون امروز بودند.

روزی که تو برای نشان دادن ستمی که بر صدها نفر چون من و خودت رفت ، پیراهنی را بر سر دست ، "فریاد" کشیدی که نه تنها به قول بعضی "لعنتی" نبود ، در همه این سال ها به سان درفش جنبش دانشجویی معاصر ایران بر سر دست تو درخشید. بارها شنیده بودم که در نظر برخی هموطنان تنگ نظر ما -که بر حسب اتفاق استادان سیاست هم هستند!- ، "قهرمان خوب ، قهرمان مرده است" اما تصورش را نمی کردم که به خود جرأت دهند با تو همان کنند که با دیگران کردند.

شاید این تصور غلط که با تو چنان نمی کنند، از آنجا نشأت گرفت که تو برای من و امثال من که دانشجویان همان روز بودیم چه در تهران و چه در شهرستان ها ( جنبش همزمان آن روزهای تبریز را که یادت هست؟) ، کتک خوردیم و بازداشت شدیم و معلق شدیم و اخراج شدیم ، نماد مقاومتی بودی که هیچکدام قدرت آن مقاومت را به سان تو نداشتیم. شهامتی را به نمایش گذاشتی که ایده آل ما بود اما هیچکدام به اندازه تو نتوانستیم آن را داشته باشیم پس فریاد خود را از گلوی تو شنیدیم. بی هیچ تعارفی در تمام این سال ها منتظر آن پیشامد بد بودم که بشکنی و جلوی یک دوربین به حق "لعنتی" تلویزیون بنشینی ، اما هر چه می گذشت و این اتفاق نمی افتاد مغرور تر از پیش از تو به عنوان نماد همه ما یاد می کردم (و می کنم). من زودتر میدان را خالی کردم ، به خارج آمدم و با سری افتاده و بی باد درس نیمه تمام را ادامه دادم و "مشغول" زندگی شدم. دیگری کم آورد و عذر خواست و توبه کرد ، ریش گذاشت و ماند. آن یکی ریش نگذاشت و آدم نفروخت اما سرش را پایین انداخت و "آدم" شد. اما معدودی چون تو ماندند. تقدس تو ، نه فقط به نام احمد باطبی ، بلکه به عنوان نماد حقانیت آن جنبش آنقدر وزن داشت که فکر نمی کردم برای بعضی ها قابل درک نباشد!

نمی دانم آن "چپ"ی که تو را بازیچه کوچک سیا خواند ، و یا آنی که مدعی شد "نه سال زندان هیچ سودی از حیث فردی عایدت نکرد" ، اصلاً در زمانی که تو زیر شکنجه ها ، ارزشمندترین روزهای زندگی ات را به آموختن "زندگی" و نه فقط زنده بودن گذراندی ، کجا بود؟

زمانی اینان برای چسباندن خود به نام تو آنچنان از دیگران گوی سبقت می ربودند که گویی چوگانی بازی می کنند که برنده اش گویی از طلا زان خود می کند ، اکنون که جان و تن از آنجا که هر لحظه بیم از دست دادنشان می رفت به دربرده ای ، به تو می تازند که چرا بیرون آمدی! آری ، باید می ماندی و زجر می کشیدی و خوراک تبلیغاتی برای اینان فراهم می کردی ، چه باک که مانند اکبر زیر شکنجه بمیری ، بر طبل ها محکم تر می کوبیدند و فریاد "واهموطنا" شان بلندتر می شد و در نوشته ها و برنامه های خود با پدر و مادر و همسر داغدارت مصاحبه می کردند و در فضایل و مناقبت شعر می سرودند. خلاصه اینکه مرده ات بیشتر می ارزید ، پیکر نیمه جانت در زیر شکنجه هم بد نبود ، اما جان به در بردنت دیگر گناهی نابخشودنی است.

باطبی عزیز ، آنچه زندگی آموختی ، با تعقل و صداقت در مصاحبه های کوتاه بعد از بیرون آمدنت به نمایش گذاشتی ، از آنجا که در مصاحبه ات با خانم امیری ، با صداقت از اینترنت پر سرعت یاد کردی و ژست سیاسی به خود نگرفتی تا آنجا که با شهامت گفتی که در صورت تجاوز بیگانه به کشورت ممکن است بازگردی و از آن خاک دفاع کنی و آنجا که در مصاحبه تلویزیونی ات با VOA از بخشودن شکنجه گرت گفتی.

من تو را فقط قهرمان نمی خواهم ، با اینکه به قول ابراهیم نبوی ، تبدیل به چه گوارای ایران شده ای . من تو را تنها یک اسطوره نمی دانم ، با اینکه دست کم در ذهن هم نسلانت اسطوره مقاومت هستی و خواهی بود، بیش و پیش از همه اینها من تو را محق زندگی کردن می دانم ، زنده و آزاد و پرنشاط می خواهمت ، گرچه قسمتی از حق آزاد زیستنت را آن جلادان تباه کردند و خودبزرگ بینان دیگر در آرزوی از دست رفتن بقیه اش بودند.

بمان و زندگی کن و عشق بورز ، و همانگونه که یقین دارم در ذهن تو همین امر جاری است ، با قلم و دوربین ات برای رفع نظام شکنجه عشق و آزادی تلاش کن. چه باک اگر گهگاه غرولندی از جانب برخی "سیاست مداران اپوزیسیون!" نصیب ات گردد.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 ساعت 22:17

دیر گاهیست
هرم نفس های تو را تاب نمی آورم
تو از عاطفه ای سرشاری
گرم
و
صمیمی
و
کودکانه

دیر گاهیست
عشق تو را تاب نمی آورم
عشقی که مرا
با تو
به دور دست ها برد
به افق های دور
دورترینی که مرا در یاد آید

دیرگاهیست
چشمانت
که گاه پیام آور جنگل های سبزند
و
گاه رسول نیلی آسمان پاک
در چار سوی خیالم نمی گنجد

***
دلم تنگ است امشب
و تو را
که هر لحظه
و هر نفس
در کنارم بودی
ای یادگار سالهای کودکی ام
تاب نمی آورم

***
در فضای تیره و تنگ این اتاق رویایی
تو را به یاد می آورم
با نگاه شماتت بارت
این جمله را تکرار کنان فرود می آری
که:" عشق من, باز هم؟"
و من درون اتاق تیره رویاهایم
با پست ترین کلمات همخوابه می شوم

هرگز تارهای جان من
جز با زخمه صدای تو
به این تحرک غمناک و درد آلود
تن نخواهند داد

***
رفتنت را نیز تاب نخواهم آورد
اینگونه
فرداها نیز
خموش
و
تیره بخت
و
غمناک
خواهند بود.

۳۰ خرداد ۱۳۸۱

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:23

مرهم گذاشت بر زخم
بر زخم کهنه ی دل
آن مهربان مسافر

یک روز در نگاهم
خورشید مهربانی
ـ گرمایش از دل او ـ
قلبم ز غصه بزدود

* * *
این قلب تشنه من
در دشت داغ دنیا
یک جرعه آب می خواست
نوشین شراب چشمت
نوشیدنی تر از می
روحم به جرعه ای ساخت
مست از می نگاهت
این مست مست مدهوش
یک جای خواب می خواست
* * *
آن روز کس نبوده ست
در خلوت حضورم
شرمنده بودم از خویش
از اینهمه قصورم

این خلوت دلاویز
عمری رفیق من بود
دیوار سرد خانه
یار شفیق من بود

گل بوسه لبانت
خلوت گزیده را کشت
غم ها به آخر آمد
محنت کشیده را کشت

گل بوسه لبانت
سردی بسترم سوخت
لب های داغ داغت
لب های سرد من دوخت

اسم شب تو را من
با باد صبح گفتم...

این کولی سخن چین
راز مرا پراکند
این باد مست کولی
با رقص و پایکوبی
با های و هو صدایش
نام مرا پراکند
نام مرا به مه گفت
آن ماه شب تو بودی
در شام تار تارم
رخ را بمن نمودی

در چهره تو دیدم
خالی باورم را
در قلب پاک پاکت
حس بکارتم را

یاد تو و دل من
یاد من و دل تو
یاران با وفایند
در دشت سینه هامان
گلهای با صفایند
***
یک روز هم من و تو
ما عاشقان میهن
با عاشقان دیگر
بر آسمان هفتم
قصری بنا بسازیم
دیوارها ز مرمر
بارویشان زر سرخ
کاخ طلا بسازیم
* * *
آنروز ما چو شاه دنیای آشنایی
قصر صدف بسازیم
بر عرش کبریایی
------------------------------------------
آدینه یازدهم امرداد ۱۳۸۱

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 15:09

مژه های جوانک یخ زده بود .مانند برف کف خیابان سفید شده بود. با طمانینه در طول خیابان بلندی که از وسط شهر می گذشت قدم می زد. خودش هم نمی دانست بکجا می رود؟ یقه پالتو اش را بالا کشید .

پالتویی پشمین و یک کلاه پوست روسی به تن داشت ولی سرمای کشنده دیماه تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. سوزبادی که همراه با دانه های برف به چهره اش می خورد ٬ پوست صورتش را منقبض می نمود. پاهایش به فرمان او نبودند . آهسته برای دل خود گام بر می داشتند ٬ انگار او را به سوی یک مسیر غریزی نامعلوم هدایت می کردند.

در بند این اندیشه نبود که به کجا خواهد رسید . در امواج متلاطم خیالش ٬ بی رمق شنا می کرد. لحظه ای درنگ کرد. مکان بنظرش آشنا آمد . احساس کرد اینجا ٬ مکان زادن احساس شکسته اوست . روی پل رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت ایستاده بود . گرچه شهر ٬ شهر او نبود اما بی شک این پل و آن رودخانه به او تعلق داشتند . باریکه آبی چون مار بی خط و خال از میان برف هایی که سطح زمین را مانند عروس پیری به نکاح خود درآورده بودند می گذشت . برف حتی زباله های کنار رود را که همیشه تصویر زننده ای برای شهر می ساختند پوشانده بود . آن شب زمین عروس تنهای به حجله نشسته بود .

حال می دانست که چرا غریزه اش او را به اینجا کشانده است ؟ تراژدی زندگی او از اینجا آغاز شده بود . دوران نوجوانی و جوانی اش عاشق تئاتر بود . گهگاه در صحنه های دبیرستان و دانشکده نقش های تراژیک را با کمال میل می پذیرفت. حس بازی در یک نقش بزرگ و رویایی را داشت . بزرگترین بازی یک هنرمند : «بازی زندگی» . اما او براستی هنرمند بود...؟

دیگر به تماشاگر نمی اندیشید. زمان به تندی می گذشت و او می بایست اجرا کند. صحنه ها یکی پس از دیگری در ذهنش مجسم می شد. قبل ها یک بار ٬ این نقش بود که او را شکست داده بود. اما این بار...

صدای زوزه سگی از دوردست شنیده می شد. سیگار خاموش روی لبش را با زحمت بسیار روشن کرد. باد هر کبریتی را که او می کشید خاموش می ساخت . این چوبهای لاغر چقدر به او شباهت داشتند... سیگار ضربان قلبش را تندتر کرده بود. دود را با ولع خاصی می بلعید . جمله معروف کتاب آلیس در سرزمین عجایب را که در کودکی فراوان دوستش می داشت از خاطر گذراند: در صحنه زندگی همه ما بازیگریم...!

به آرامی روی میله های کنار پل خم شد . سست شده بود. رها شد ...

ساعتی بعد سگی با احتیاط خون روی گونه اش را بو می کشید. گویی از مرده می ترسد...

۱۳۸۰

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo