جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 15:09

مژه های جوانک یخ زده بود .مانند برف کف خیابان سفید شده بود. با طمانینه در طول خیابان بلندی که از وسط شهر می گذشت قدم می زد. خودش هم نمی دانست بکجا می رود؟ یقه پالتو اش را بالا کشید .

پالتویی پشمین و یک کلاه پوست روسی به تن داشت ولی سرمای کشنده دیماه تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. سوزبادی که همراه با دانه های برف به چهره اش می خورد ٬ پوست صورتش را منقبض می نمود. پاهایش به فرمان او نبودند . آهسته برای دل خود گام بر می داشتند ٬ انگار او را به سوی یک مسیر غریزی نامعلوم هدایت می کردند.

در بند این اندیشه نبود که به کجا خواهد رسید . در امواج متلاطم خیالش ٬ بی رمق شنا می کرد. لحظه ای درنگ کرد. مکان بنظرش آشنا آمد . احساس کرد اینجا ٬ مکان زادن احساس شکسته اوست . روی پل رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت ایستاده بود . گرچه شهر ٬ شهر او نبود اما بی شک این پل و آن رودخانه به او تعلق داشتند . باریکه آبی چون مار بی خط و خال از میان برف هایی که سطح زمین را مانند عروس پیری به نکاح خود درآورده بودند می گذشت . برف حتی زباله های کنار رود را که همیشه تصویر زننده ای برای شهر می ساختند پوشانده بود . آن شب زمین عروس تنهای به حجله نشسته بود .

حال می دانست که چرا غریزه اش او را به اینجا کشانده است ؟ تراژدی زندگی او از اینجا آغاز شده بود . دوران نوجوانی و جوانی اش عاشق تئاتر بود . گهگاه در صحنه های دبیرستان و دانشکده نقش های تراژیک را با کمال میل می پذیرفت. حس بازی در یک نقش بزرگ و رویایی را داشت . بزرگترین بازی یک هنرمند : «بازی زندگی» . اما او براستی هنرمند بود...؟

دیگر به تماشاگر نمی اندیشید. زمان به تندی می گذشت و او می بایست اجرا کند. صحنه ها یکی پس از دیگری در ذهنش مجسم می شد. قبل ها یک بار ٬ این نقش بود که او را شکست داده بود. اما این بار...

صدای زوزه سگی از دوردست شنیده می شد. سیگار خاموش روی لبش را با زحمت بسیار روشن کرد. باد هر کبریتی را که او می کشید خاموش می ساخت . این چوبهای لاغر چقدر به او شباهت داشتند... سیگار ضربان قلبش را تندتر کرده بود. دود را با ولع خاصی می بلعید . جمله معروف کتاب آلیس در سرزمین عجایب را که در کودکی فراوان دوستش می داشت از خاطر گذراند: در صحنه زندگی همه ما بازیگریم...!

به آرامی روی میله های کنار پل خم شد . سست شده بود. رها شد ...

ساعتی بعد سگی با احتیاط خون روی گونه اش را بو می کشید. گویی از مرده می ترسد...

۱۳۸۰

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo